تبليغاتX
نجوای عاشقانه من

نجوای عاشقانه من

درباره وبلاگ

نوشته های پیشین

RSS

زیباست وصل اگر جدایی نباشد

وصل

آن تیره مردمکها آه
آن صوفیان ساده خلوت نشین من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
دیدم که بر سراسر من موج می زند
چون هرم سرخگونه آتش
چون اانعکاس آب
چون ابری از تشنج بارانها
چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
تا بی نهایت
تا آن سوی حیات
گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
ساعت پرید
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در هاله حریق
می خواستم بگویم
اما شگفت را
 انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم

 

به قلم : دل شکسته در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:56 موضوع: | +

بی گناهم

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
 

 

به قلم : دل شکسته در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:51 موضوع: | +

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

میدانم که سکوت بهترین هدیه من برای توست

پس سکوت اختیار میکنم

تا شاید از من راضی باشی

 

به قلم : دل شکسته در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:45 موضوع: | +

میدانم که او مرا رها میکند و میرود اما باز دوستش دارم

man baray eshgham sharti nahadam ke midanestam paziroftanash baray

azizam sakht ast vali mikhastam bedanam ke che mishavad

midanestam ke faghat 31 farvardin eshghe manast va avale ordibehesh ke fara beresad be man migoyad

digar bas ast va man bayad rahayat konam to onche az man mikhahi man

nemitavanam bepaziram in taghdiram bood midanestam

ke azizam man ra be karash tarjih nemidahad

vali manham charei nadashtam chon hamishe dar haras

 boodam hamishe narahat boodam

va hamishe ghose mikhordam bayad mifahmidam man

mohemam ya karash bayad midanestam

che mishavad

khodaya midanam ke shanbe miyayad va migoyad bayad az

zendgiyash beravam pas mara marg bede

amin ya rabal alamin

به قلم : دل شکسته در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 20:41 موضوع: | +

دوستم بدار نه با منت

تو رنجه بودی ،ز دیدن من،ولی سفر را بهانه کردی

مرا در این غم ،ز پا فکندی،اسر آه شبانه کردی

به روزگاران،چو عندلیبی،به یاد رویت،ترانه خواندم

به وقت رفتن ،به تیر غمها ،گلوی ما را نشانه کردی

اگر ز دستم ،به جان رسیدی ،و گر محبت ز من ندیدی

مرا ببخشا ،خطا زمن بود ،تو ای عزیزم ،خطا نکردی

نشانی از ما ،دگر نجویی، بهانه بس کن ،چرا نگوئی

که رنجه بودی ز دیدن من،ولی سفر را بهانه کردی؟

 

به قلم : دل شکسته در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 13:42 موضوع: | +

مرا بکـــش

بر قسمت این عمر

با دست این عمر

سر تا سر عمر من و تو

تنها دو روزست:

یک روز،هنگام تولد

روز دیگر،هنگامه ی مرگ

اما میان این دو ،روزی را ندیدم

لیکن اگر دیدی تو روز زندگی را

آن روز را با عشق و شیدایی به شب بر و شب را سحر کن

با او به هر جائی که دل خواهد سفر کن

یم روز ،طفلی

یک روز ،پیری

پس کو میان این و آن ،روز جوانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

در خود نظر کن

من فاش گویم:

روز جوانی را ندیدم گر تو جوانی را به شهر عمر دیدی

ما را خبر کن!

به قلم : دل شکسته در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 13:33 موضوع: | +

آه ار دنیا

عمر من طی شد و دل در پی یارست هنوز

دیده ی منتظرم لحظه شمار ست هنوز

روزگاری شد و گرد از دل این دشت نخاست

چشم ما در ره گــــُر دان سوارست هنوز

آتش افتاد در این باغ، ز بیداد خزان

باغبان منتظر باد بهار است هنوز

چشمه ها سرخ شد از خون غزالان چمن

چشم صیاد ،به دنبال شکارست هنوز

سالها رفت که ما زنده ی مرگ آلودیم

آسمان بر سر ما سنگ مزارست هنوز

مرغ جان را سر پرواز بود از دل خاک

لیک بر جان،تن ما کهنه حصارست هنوز

طوطی سبز شباب از قفس عمر گریخت

اشک من در ره او آینه دار ست هنوز

 

 

به قلم : دل شکسته در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 13:26 موضوع: | +

بمیر ولی عاشق نشو

نیمشب همدم من دیده ی گریان منست

ناله مرغ شب از حال پریشان منست

در همه عمر،دمی خاطر من شاد نبود

گریه انگیزتر ازمهر من ،آبان منست

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان منست

به بهارم نرسیدی ،به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان منست

غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت

ناله ام،زمزمه ی روح پشیمان منست

گر به سرچشمه توحید رسم جاویدم

ورنه هر لحظه ی من نقطه پایان منست

در بر عشق بسی دم زدم ازرتبت عقل

گفت:خاموش!که او طفل دبستان منست

به قلم : دل شکسته در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 17:5 موضوع: | +

بمانم یا که بگریزم

نمیدانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو ،می بازم جوانی را

وگر خواهم که بگریزم ،چه سازم زندگانی را؟

گریزان بودم از یک سو ،غم عشقم از یک سو

کجا باید کنم فریاد این درد نهانی را؟؟؟؟/

 

نمیدانم چه باید کرد ؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو ،دل نمیخواهد

گریز از خانه را یار پا در گِــل نمیخواهد

تو عاقل یا که من ،دیوانه من یا تو ،به هر حالی

عذاب صحبت دیوانه را ،عاقل نمیخواهد

نمیدانم چه باید کرد ؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،کارم روزو شب جنگست

وگر بگریزم از تو ،پیش پایم کوهی از سنگست

نخواندی نغمه با ساز من وبی پرده می گویم:

صدای ضربه قلب منُ تو نا هماهنگ است

نمیدانم چه باید کرد ؟

بمانم یا که بگریزم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟

 

به قلم : دل شکسته در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 16:57 موضوع: | +

بمانم یا بگریزم

بگذار که با گریه ی خود شاد بمانم

آنم که چو ویران شوم آباد بمانم

در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم

زان پیش که در پنجه صیاد بمانم

من نام خود از دفتر ایّام زدودم

چون نیستم آن قصه که در یاد بمانم

ناشادی ما گر سبب شادی غیرست

شادم که بمانم من و ناشاد بمانم

جز بر کرم دوست ،نیازی به کسم نیست

این گونه شدم بنده،که آزاد بمانم

به قلم : دل شکسته در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 16:52 موضوع: | +

T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا